دیگر هیچ صدایی نمی‌شنیدم و غرق در قرآن شده بودم وقتی تمام شد، سربلند کردم سکوتی محض بر فضا سایه افکنده بود، نگاهم به مهمان تازه رسیده عزیرمان افتاد، بلند شدم، تمام قد ایستادم و زمزمه کردم: «خبر آمد، خبری در راه است. خوش آمدی مهمان ۲۰ ساله عزیز شهرمان».

مهمان حرم مطهر امام رضا (ع) در مشهد مقدس بودم؛ ۲ روزی بود که مرخصی گرفته بودم و زائر امام خوبی‌ها شده بودم. تازه نماز جماعت ظهر و عصر تمام شده بود که تلگرامم را باز کردم و دیدم انگار خبری هست که من از آن بی‌خبرم؛ متن‌ها از ورود و رفت شهدای گمنام اطلاع می‌دادند.

با همکارم تماس گرفتم و جویای خبر‌ها شدم؛ گفت: «صبح امروز مکان دفن یک شهید گمنام در مرکز فرهنگی دفاع مقدس یزد قطعی شده و به زودی شهید هم مشخص می‌شود».

دل توی دلم نبود، اشکهایم ناخودآگاه سرازیر می‌شدند؛ یاد مادر، خواهر و همه منتظران این شهید که قطعاً هنوز هم چشم انتظار بودند افتادم و در همان مکان مقدس با خود عهد کردم که برای این شهید به عنوان یک خواهر سنگ تمام بگذارم.

تمام طول مسیر برگشتم به یزد را با خود زمزمه می‌کردم «خبر آمد، خبری در راه است» و خواهرانه با شهیدی که حالا می‌دانستم ۲۰ ساله و بازمانده از عملیات «رمضان» در شرق بصره است درد و دل می‌کردم.

برنامه‌ها خود به خود در حال انجام بودنند، همه را با دقت خاصی پرس‌وجو می‌کردم و دورادور به اتفاقات نظارت داشتم، فضای مناسب برای تدفین برادر شهیدم در نظر گرفته شده بود، زیر گنبد عمارت خورشید قبر را حفر کردنند و به نوای زیارت عاشورا را متبرک شد.

روز ورود شهدا فرا رسید، پیکر پاک برادر شهیدم همراه با ۵ شهید گمنام دیگر با تشریفات نظامی وارد فرودگاه شهید صدوقی شدند و الحق که مردم ولایی یزد در مراسم پیشواز سنگ تمام گذاشتند.

خوش آمدی، مهمان 20 ساله عزیز شهرمان

 

تقارن روز‌های تشییع با ایامم عزاداری بانوی دو عالم خانم فاطمه زهرا (س) خود باعث معنوییت بیشتر فضا شده بود. از هر سو نوای نوحه خانم می‌آمد، مداحان عناوین مناسب با این تقارن زیبا را از قبل آمده کرده بودنند و آن‌جا بود که صدای «یافاطمه یافاطمه» سردادند و به استقبال برادران شهیدم رفتند.

پیکر‌های دیگر شهدا به شهرستان‌های مبارکه بافق، میبد، هرات محل تدفین شان انتقال داده شدند.

برادر جوان شهیدم را آوردند مرکز فرهنگی دفاع مقدس استان، هنوز نتوانسته بودم دمی با او خلون کنم، نگران چشم‌های منتظر خانواده‌اش بودم.

با خودم اتمام حجت کردم، جلو رفتم و کنار تابوتی که درش باز بود نشستم، برادرم را قبل از شهادت ندیده بودم، اما الان قدش به طرز عجیبی کوتاه بود، شروع به درد و دل کردم «خوش آمدی، چه دیر آمدی».

دلم تاب نیاورد هق، هق گریه سر دادم، حالا نه من همه اطرافیانم با صدای بلند اشک می‌ریختند، اما نه برای او که آمده بود، بلکه برای ما جاماندگان از حریم کبریا، برای ما غافلان از باور آن مردان خدایی اشک‌ها سرایز شده بودند.

یکشنبه ۲۹ بهمن‌ماه مراسم تشییع و خاکسپاری از مسجد «شهید ساداتی» در میدان اطلسی آغاز شد و تا مرکز فرهنگی دفاع مقدس بزد ادامه یافت، آن‌جا نماز میت بر پیکر پاک گمنام ۲۰ ساله اقامه شد، مراسم تا زیر گنبد عمارت خورشید و کنار آرامگاه ابدی برادرم ادامه یافت.

خوش آمدی، مهمان 20 ساله عزیز شهرمان

همه آمده بودنند، خانواده‌های شهدا، ایثارگران، همه مسئولین شهرم و مردم همیشه در صحنه، و الحق و الانصاف که برادرم بسیار شایسته و در خور تشییع شد، چه فضایی شده بود شهید تفحص شده از جنگ تحمیلی در مرکز فرهنگی دفاع مقدس آرام می‌گرفت.

لحظه موعود رسید، صدای صلوات از هر سو بلند بود، بوی اسفند و عود به مشام می‌رسید، نوای قرآن شنیده می‌شد.

مردی با صدای بلند نوحه می‌خواند، فردی دیگر پیکر کفن پیچید شده برادرم را روی دست بلند کرده بود و خدا را قسم می‌داد به روح پاک شهید که بر ما رحم کند.

صدای گریه‌ها شدت گرفت، دیگر تاب نیاوردم، قلبم در سینه سنگینی می‌کرد، یاد مادر شهید افتادم و چشم‌های همیشه منتظرش؟!

خدا را به پاکی و صداقت برادرم و همه شهیدان قسم دادم که خودش به آن مادر چشم انتظار و همه خانواده شهدای گمنام آرامش عطا کند.

مراسم رو به پایان بود، تلقین‌ها را گفته بودنند، سنگ لحد را گذاشتند و آخرین خاک‌ها را می‌رختند روی پیکر برادرم...

دیگر چشمهایم اشکی نداشتند، قرآن را به دست گرفتم و گوشه‌ای دنج را برگزیذم و سوره یاسین را باز شروع به خواندن کردم.

یاسین، والقرآن الحکیم، ..

دیگر هیچ صدایی نمی‌شنیدم و غرق در قرآن شده بودم، وقتی تمام شد سربلند کردم، سکوتی محض بر فضا سایه افکنده بود، نگاهم به مهمان تازه رسیده عزیرمان افتاد، بلند شدم، تمام قد ایستادم و زمزمه کردم: «خبر آمد، خبری در راه است. خوش آمدی مهمان ۲۰ ساله عزیز شهرمان».

خوش آمدی، مهمان 20 ساله عزیز شهرمان

انتهای پیام/

Template Design:Dima Group